باز آمد بوی ماه مدرسه

باز آمد بوی ماه مدرسه

( دلنوشته ای از رئیس دبیرستان غیردولتی پژوهش)

نمی دانم در روزهای پایانی شهریور چه حالی به شما دست میدهد. یا اینکه فرا رسیدن آغازین روزهای ماه مهر چه خاطراتی را در ذهن تان تداعی می کند. آیا شما پاییز را با خزانش می شناسید یا با برگهای زرد درختان که با وزش بادهای پاییزی بر زمین می ریزند و تماشای منظره شان دلتنگتان می کند.

برای من که اینک با ورود به سی و پنجمین سال خدمتم آخرین ماههای اشتغال رسمی را می گذرانم  این ایام همیشه جلوه های ویژه دارد.

از اولین روز ورودم به دبستان ناصر خسرو روستای رهال تصاویر شفافی در ذهن ندارم. اما به کمک خاطراتی که از آن روز مادرم برایم نقل کرده می توانم تاریکی خاطراتم را روشنایی بخشیده و تجسم کنم. در مورد شروع سن و سنوات تحصیلم هم یک سئوال اساسی همیشه ذهنم را مشغول می کرد. هر چی حساب می کردم می دیدم من در سن کمتر از هیجده سال دیپلم گرفته ام. بارها جمع و تفریق می کردم و بعضا با انگشتانم می شمردم ولی درست از آب در نمی آمد. در تابستان سال 1391 یک اتفاق جالب و شیرین برایم افتاد. ذکرش مفصل است و این مقال را مجال نیست. آموزگار سال اول دبستانم که یک سپاهی دانش اهل زابل بود از طریق اینترنت مشخصاتم را پیدا و به من زنگ زد. اینجا بخواهم احوالاتم را در همان موقع تشریح کنم از لذتش کاسته می شود. بماند برای وقت دیگر.



خلاصه، این تماس مقدمه سفرم در تعطیلات عید 1392 به زابل شد. به همراه خانواده بعد از زیارت امام هشتم ( ع) راهی زابل شدم و به زیارت معلم اول دبستانم نائل گریدم. در این سفر استادم نقل می کرد که : « ابراهیم، روزی مادرت تو را به مدرسه آورد و گفت آقا آموزگار ابراهیم را آوردم درس بخوند. من هم به شناسنامه ات نگاه کردم و دیدم هنوز به سن قانونی نرسیده ای . خواستم رد کنم ولی چون نان و نمک تان را زیاد خورده بودم به مادرت گفتم بگذار چند روزی بماند اگر توانست با بقیه بچه ها مأنوس شود و از عهده درسها بیآید نگهش می دارم و برای ثبت نام و کارنامه اش فکری می کنم. ابراهیم تو ماندی در مدرسه و مادرت رفت و من از همان روز اول دیدم تو از بقیه سرتری. و ...»

جالب اینکه مادرم روز اول نگران فرارم شده و ساعتی پشت در مدرسه منتظر ایستاده بود. مادرم نقل می کند: « وقتی روز اول از مدرسه به خانه برگشتی دیدم روی شیشه بخار گرفته خانه با انگشتانت چیزی می نویسی. خوشحال شدم و شب به پدرت گفتم مرد این بچه در خوان خواهد بود.»

در طول زندگی ام چه در دوران تحصیل و چه در دوران معلمیم برای شروع ماه مهر بی صبرانه لحظه شماری می کنم. دل جانم را از خستگی صیقل می دهم و روز اول مهر زودتر از تمام روزها از خواب برمی خیزم و در مدرسه به پیشواز همراهانم اعم از دانش آموز و معلم می روم.

تنها عکس باقیمانده از دوره دبستانم که یکی از دوستان برایم پیدا کرده است:



ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 8 مهر ماه، 1393 توسط admin  پرینت

مرتبط باموضوع :

 دریافت سومین تقدیرنامه  [ دوشنبه، 29 ارديبهشت ماه، 1393 ] 1503 مشاهده
 ظرفیت ها و شخصیت ها  [ يكشنبه، 3 مهر ماه، 1390 ] 2654 مشاهده
 برنامه امتحانی دبیرستان روزانه در خردادماه 91  [ چهارشنبه، 27 ارديبهشت ماه، 1391 ] 6726 مشاهده
 سخنرانی دکتر محمدلو در همایش مدارس غیردولتی  [ دوشنبه، 12 بهمن ماه، 1394 ] 823 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
انتخاب ها

 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب